اسیر شهرستانی

غزل 258 | ز خمار عضو عضوم به شکسته خار ماند

ز خمار عضو عضوم به شکسته خار ماند

نفس از خرابی دل به کف غبار ماند

سر زندگی ندارد چه شکفتگی فزاید

ز خمار خنده ما به گل مزار ماند

نه همین پیاله ما شب جمعه بینوا شد

نه به دیده خواب گنجد نه به دل قرار ماند

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.