قصاب کاشانی

غزل 257 | روزی به دو زانو بر دلدار نشستم

روزی به دو زانو بر دلدار نشستم

گفتم که تویی قبله من گفت که هستم

گفتم چه شد آن عهد محبت که تو بستی

گفتا که همان لحظه‌اش از ناز شکستم

گفتم که بخور باده گرفت و به زمین ریخت

گفتم که چرا ریختی‌اش گفت که مستم

گفتم ز که عاشق‌کشی آموختی امروز

گفتا که بدین شیوه من از روز الستم

گفتم که شکستی دل ما گفت درست است

گفتم که چرا خنده‌زنان گفت که مستم

گفتم چه شد آن دل که ز قصاب ربودی

برداشت ز زیر قدمش داد به دستم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.