قوامی رازی

شعر 58 | گفتم مگر که ما را؛در دل به جای جانی

گفتم مگر که ما را؛در دل به جای جانی

نه نه خطاست جانا جانی و زندگانی

یار گشاده زلفی دلبند شوخ چشمی

معشوق خوبروئی؛ دلدار خوش زبانی

برده سبق فراقت؛ از رنج بی نهایت

بسته گرو وصالت؛ با ناز جاودانی

زلف تو باشد ای بت ؛ شاهین عشق زیرا

خورشید باشد ای جان؛ طاوس آسمانی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.