کلیم

غزل 315 | بهار آمد و جانی بجسم مینا شد

بهار آمد و جانی بجسم مینا شد

پیاله! چشم تو روشن که باده پیدا شد

عرق فشانیت از تاب می شکیب نهشت

چه قطره بود که سیلاب طاقت ما شد

هنوز رنج تب لرز آفتاب بجاست

چه فیض بود که همخانه مسیحا شد

نه رفع تشنه لبی می کند، نه سوز جگر

دلم خوشست که چشمم ز گریه دریا شد

زدیده رفتی و تاریک شد سراچه چشم

بدل در آمدی و چشم داغ بینا شد

بغیر خار که در پای رهروان ماندست

دگر براه غمت هر چه بود یغما شد

کلیم چاک شد از تیغ او سراپایت

بسینه سنگ چه کوبی کنونکه در وا شد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.