کمال خجندی

غزل 17 | جانا ز گرد دردت پر باد دامن ما

جانا ز گرد دردت پر باد دامن ما

وین دلق گرد خورده صد پاره در تن ما

دل ساکنی ندارد بی‌خاک آستانت

ای خاک آستانت تا حشر مسکن ما

ما چشم خویش روشن دیدن نمی‌توانیم

تا تو نمی‌نشینی بر چشم روشن ما

گفتیم تیغ برکش، گفتی گناه باشد

باد این گنه همیشه از تو به گردن ما

دی می‌شدم در آن کو، آمد ندا ز هر سو

کای عاشق سر و زر مگذر به گلشن ما

دانی چه گفت عیسا با عاشقان دنیا؟

چندین حجاب بیند از نیم سوزن ما

شب با کمال ای تن در خواب شو که آن ماه

آید به دزدی دل بر بام و روزن ما

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.