کمال خجندی

غزل 103 | به کویت دل غلام خانه زادست

به کویت دل غلام خانه زادست

چو سر بر در نهد مقبل نهادست

رقیب آزادگان را معتقد نیست

که نادرویش اندک اعتقادست

زند لافی به آن رخ ماه شب گرد

نداند کز پیاده رخ زیادست

گر از روی زمین روید غم و درد

دل عاشق به روی دوست شادست

نه تنها دل در آن کویست مسکین

که هرجا هست مسکین نامرادست

فراموشت کنم گفتی بزودی

مرا از دیر باز این نکته بادست

کمال از وعده وصلت بتر سوخت

که جانش آتش و عهد تو بادست

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.