کمال خجندی

غزل 111 | بی درد دلی لذت درمان نتوان یافت

بی درد دلی لذت درمان نتوان یافت

تاجان ندهی صحبت جانان نتوان یافت

هر دل نبود جای غم عشق تو کان غم

گنجیست که جز در دل ویران نتوان یافت

در دامن خاری بنشینیم چو گل نیست

با درد بسازیم چو درمان نتوان یافت

تا چشم تو جادو بود و خشم نو کافر

در روی زمین هیچ مسلمان نتوان یافت

جان پروریی کز لب دلجوی تو دیدم

انصاف که در چشمه حیوان نتوان یافت

با گرم روی واقف این راه چه خوش گفت

آهسته که این راه پر آسان نتوان یافت

در بند میان از دل و جان بندگی اش

بی قرب شرف تربت سلطان نتوان یافت

را برخیز کمالا تو که آن کعبه مقصود

بی آنکه کنی قطع بیابان نتوان یافت

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.