کمال خجندی

غزل 115 | ترا با من سر باری نماندست

ترا با من سر باری نماندست

سر مهر و وفاداری نماندست

مرا امروز با تو خاطری نیز

که بی موجب بیازاری نماندست

ندانم با که همرنگی گزیدی

که در تو بونی از یاری نماندست

بروز آی ای شب هجران که دیگر

چو شمعم ناب بیداری نماندست

به ما ازاند کی اندک وفائی

گرت ماندست پنداری نماندست

برس فریاد درد من خدا را

که بیشم طاقت زاری نماندست

کمال از عمر بی او ره چیزی

کز آن چیزی بدست آری نماندست

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.