کمال خجندی

غزل 135 | درد کز دل خاست درمانیش نیست

درد کز دل خاست درمانیش نیست

خون که دلبر ریخت تاوانیش نیست

از لبت دورم چو مهجورم ز تو

جان ندارد هر که جانانیش نیست

بی رخت شد چون دهانت عیش من

تنگ عیش است آنکه بستانیش نیست

پیشه رندان پارسا طفل رهست

لاجرم جز چشم گریانیش نیست

نیست مسکینی که بر بویت چو عود

دود پیدا سوز پنهانیش نیست

پیر ما بوسی از آن لب بر نکند

چون کند بیچاره دندانیش نیست

نیست بیار لذتی در خور کمال

بی نمک خوانی که مهمانیش نیست

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.