کمال خجندی

غزل 153 | دل سختت به سندان سخت بارست

دل سختت به سندان سخت بارست

دهانت را میان بس راز دارست

به آن خاک قدم جان همنشین است

به آن چاه ذقن دل یار غارست

ز بار جور و بار غم نترسم

من و آن آستان چندانکه بارست

چو بر گل میخرامی پا نگه دار

که گل را بیشتر زحمت ز خارست

به طاق ابروان در رشته کاریست

سر زلفت ولی رخ ساده کارست

که بست آن نقش عارض آفرین باد

که آب دست در وی آشکارست

کمال از گفته خود هرچه داری

تخلص های تو بس آبدارست

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.