کمال خجندی

غزل 165 | رخسار دلفروزت خورشید بیزوال است

رخسار دلفروزت خورشید بیزوال است

پیداست مه که پنهان از شرم آن جمال است

آن رغ کشیده دامی گرد قمر که زلف است

وآن لب نهاده داغی بر جان ما که خال است

زینسان که چون میانت شد جسم ما خیالی

اکنون امید وصلی ما را به آن خیال است

چون زلف و عارض تو دور و تسلسل آمد

آن هر دو گر به بینند اهل نظر محال است

درد و غمت نشاید بر ما حرام کردن

کانعام پادشاهان درویش را حلال است

حد جواب سلطان نبود کمال ما را

در حضرت سلاطین رسم گدا سوال است

نقشی از آن جمال است در حسن مطلع ما

خود مقطعش چه گویم در غایت کمال است

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.