کمال خجندی

غزل 254 | مرا بی محنت او راحتی نیست

مرا بی محنت او راحتی نیست

که تا عیشی نباشد عشرتی نیست

بسی دیدم نعیم و ناز عالم

ز ناز دوست خوشتر نعمتی نیست

بگوخونم بریز از کس میندیش

که خون بی کسان را حرمتی نیست

گناهش مینویسی ای فرشته

ترا خود هیچ انسانیتی نیست

به چشمش گر کم از خس می نمایم

خسی را این هم اندک عزتی نیست

من ومهرش که در خیل گدایان

چو من درویش صاحب همتی نیست

کمال اینجا چه درویشی فروشی

که شاهان را برین در قیمتی نیست

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.