کمال خجندی

غزل 376 | چشم توام به غمزهٔ خونخوار می‌کشد

چشم توام به غمزهٔ خونخوار می‌کشد

آن خونبها بود که دگربار می‌کشد

ترسم کشند از حسدم بار و هم‌نشین

گر گویم این به کس که مرا بار می‌کشد

آن قامت چو تیر و دو ابروی چون کمان

پیوسته می‌کشد دل و هموار می‌کشد

در انتظار کشتن خود تا به کی چو شمع

می‌سوزدم چو عاقبت کار می‌کشد

فکر میان او مکن ای دل که این خیال

تن را تار می‌کند و زار می‌کشد

ای آنکه صحتم طلبی زودتر مرا

بنما به آن طبیب که بیمار می‌کشد

بسیار زنده کرد لبش گفته ای کمال

بسیار هم مگوی که بسیار می‌کشد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.