کمال خجندی

غزل 451 | سروسهی به بستان گر سال‌ها برآید

سروسهی به بستان گر سال‌ها برآید

با قد دلربایان در حسن بر نیاید

صوفی ز ما بیاموز آیین عشقبازی

کز زاهد ریایی این کار کمتر آید

آن زلف عنبرافشان پیوسته باد درهم

کو از سیاهکاری سر در رخ تو ساید

آن زلف عنبرافشان پیوسته باد درهم

بادی و در تن ما جانی دگر فزاید

ای دل ز جام محنت چندان مباش غمگین

باشد که صبح دولت یک روز رخ نماید

ماییم و آستانت تا هست زندگانی

یا سر نهیم آنجا یا خود دری گشاید

می خور کمال و بشکن ناموس اهل تقوی

زیرا که نیکنامی با عشق راست ناید

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.