کمال خجندی

غزل 507 | مرا بی تو از دیده خون می رود

مرا بی تو از دیده خون می رود

ز دل نیز صبر و سکون می رود

دل من در آن کو زبیم بلا

نمیرفت وقتی کنون می رود

چه آهوست چشمت که در پیش او

اگر شیر آبه زبون میرود

نه از زیر کی دل در آن زلف رفت

که در سلسله از جنون میرود

برخسار تو چشم کردیم سرخ

از آن اشک ما لاله گون می رود

دو چشم تو وز هر طرف خالها

به چندین مگس خواب چون می رود

چو شد تشنه زلفت به خون کمال

به چاه ذقن سرنگون می رود

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.