کمال خجندی

غزل 537 | هدایه خواندی و هیچت هدایتی نرسید

هدایه خواندی و هیچت هدایتی نرسید

عناه کشید و زآن سو عنایتی نرسید

از خوان علم که پر نقل حکمت است ترا

برون ز نقل حدیث و روایتی نرسید

به گوش نهادی شبه نزول و همین

ز لحن غیب بگوش تو آبتی نرسید

ترا چه سود بروز جزا و قابه و جزو

چو از وقابة عفوش حمایتی نرسید

ندیده دیده بینا بابت این راه

به هر مکاشفه تا در نهایتی نرسید

از سالکان خبری یافتم بغایت راست

که یک رونده درین ره بغایتی نرسید

از آن دهان که «ذو العلم» لفظ اوست کمال

بگوش حرف شنو جز حکایتی نرسید

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.