کمال خجندی

غزل 690 | باز می بیخودی بروی تو خوردیم

باز می بیخودی بروی تو خوردیم

از حرم و دیر عزم کوی نو کردیم

خاک در دیر و کعبه چند نتوان بود

و نوبت آن شد که گرد کوی نو گردیم

شکر که هر شام از هنر با دل گرمیم

آن که هر صبح بی تو با دم سردیم

گر همه درمان خود طبیب فرستد

کی رسد آنها به ما که ما همه دردیم

روی به ما کرده گونه گونه بلاهاست

ناز تو با اشک سرخ و چهره زردیم

گر ورق عمر با تمام به پیچند

ما سر طومار دوستی تئوردیم

در ره او تا گمان توشه ما ساخته

جز جگر و درد درد هیچ نخوردیم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.