کمال خجندی

غزل 719 | خال لب توست داغ جانم

خال لب توست داغ جانم

دل سوخته این و کشته آنم

خاکی که بر آن نشان آن پاست

از آب بقا دهد نشانم

تا رخ نهمش پس از فنا نیز

شطرنج کنید از استخوانم

چندم ز در ای رقیب رانی

من هم ز سگان آستانم

از چشم تو داد خواستم گفت

من ترکم و پارسی ندانم

نادیده زمان وصلت ای دوست

ترسم ندهد اجل امانم

هندوی مبارک است گفتی

در فال تو خال دلستانم

من نیز در آن سرم که صد جان

در پای مبارکت نشانم

در پیش کمال اگر نشینی

«بر دیدهٔ روشنت نشانم»

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.