کمال خجندی

غزل 741 | ساقی بیار شیشه می تا به هم خوریم

ساقی بیار شیشه می تا به هم خوریم

کز چرخ شیشه باز جگر خون چو ساغریم

کشتیست جام باده و غم بحر پر ز موج

کشتی روانه ساز کزین ورطه بگذریم

مطرب طلب کنیم و به بزم آوریم چنگ

ور چنگمان بدست نیاید نی آوریم

رند شرابخانه به سر می‌برد سبو

ما هم بر آن سریم که با او به سر بریم

بر فرق خاک آن در و بر سر شراب لعل

گاهی ز لعل و گه ز گهر تاج بر سریم

بینیم آب خضر در آئینه قدح

ما را مبین حقیر که خضر و سکندریم

با محتسب بگری و مترس از کسی کمال

گر باده میخوریم حق کس نمی‌خوریم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.