کمال خجندی

غزل 745 | سر زلف تو کرد آخر به سودایی گرفتارم

سر زلف تو کرد آخر به سودایی گرفتارم

که دیگر از پریشانی دمی سر بر نمی‌آرم

طبیب من علاجی کن به هر حالی که می‌دانی

که پیش چشم تو میرم کزین اندیشه بیمارم

به علت برده ام بونی از آن افتاده در دیرم

به زلفت بسته‌ام عهدی از آن دربند زنارم

به شوق چشم جادویت به ذوق طاق ابرویت

گهی در گوشه مجد گهی در کنج خمارم

چه جای خرقه ارزق که در میخانه عشقت

به خاک پای خود کآنجا چو زلف خویش نگذارم

کمال از رندی و مستی چو یک ساعت نشد خالی

ندانم عاقلان از چه سبب خوانند هشیارم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.