کمال خجندی

غزل 841 | خوشا در کوی دلبر آرمیدن

خوشا در کوی دلبر آرمیدن

گل از گلزار وصل بار چیدن

نگار خویش را در بر گرفتن

شراب وصل از لعلش چشیدن

مرا باشد دلارامی پریروی

که چون آهو بود خویش رمیدن

تمنا میکنم چون از لبش بوس

بود کارش به دندان لب گزیدن

شود شرمنده سرو از قامت او

کند در باغ چون عزم چمیدن

ولیکن بسکه می باشد دلازار

ز جورش باید از جان دل بریدن

کشیدم دوش دل در پای او گفت

کمال از جور تا کی سر کشیدن

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.