کمال خجندی

غزل 922 | ای رخ و زلف سیاه تو شب تیره و ماه

ای رخ و زلف سیاه تو شب تیره و ماه

مردم دیده که باشد؟ که کند در تو نگاه

مردم چشم تو ماتم زده عشاقند

ورنه رنگ «مژه ها» بهر چه گردید سیاه

عاشق روی ترا برگ گل بستان نی

بلبل باغ ارم میل ندارد به گیاه

گر نشان قدمت بر سرراهی یابم

برنگیرم رخ اگر خاک شوم برسرراه

ستم از چشم تو در عین پریشانکاریست

خود سر زلف تو دال است چه حاجت به گواه

گفتمش رخ بهم بر رخ زیبای تو گفت

خرمن گل نتواند که کشد زحمت گاه

قصة زلف تو گفتیم به پایان نرسید

کاین حکایت نه حدیثی ست که گردد کوتاه

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.