کمال خجندی

غزل 930 | با تو در دل نبایدم رخ ماه

با تو در دل نبایدم رخ ماه

رخ نیارد شدن به خانه ماه

درشمایل و قد تو لطف خداست

هست لطف خدا به تو همراه

بینمت دایم و چنان دانم

که نکردم هنوز نیم نگاه

گر گناهست در رخ تو نظر

باد چشم پر آب غرق گناه

غرق دریای آتش و آب است

جان عاشق میان گریه و آه

او نخواهد برآمد از سر خاک

دردمند ترا به جای گیاه

طیب زلفت بخویش برد کمال

چون که با خاک رفت طاب ثراه

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.