کمال خجندی

غزل 1004 | نو درد نداری و رخ زرد نداری

نو درد نداری و رخ زرد نداری

ای عاشق بیدرد چه نالی و چه زاری

دلها برد آن آه که از درد برآرند

فریاد ز آهی که نور بیدرد برآری

رخساره بخون مژه بنگار دم نقد

کز اشک فشان عاشق رخسار نگاری

غم روند و محنت دمد و درد برآید

بر خاک شهیدان غمش هر چه بکاری

دیدی که چه غمهاست نرا بر دل ازین بار

ای دیدن غمدیده چرا اشک نباری

تا چند بگردن بری این سر که حق اوست

آن به که بری بر درش این حق بپاری

سر چیست کمال از تو اگر می طلبد بار

گر دیده روشن طلید در نظر آری

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.