کمال خجندی

غزل 1016 | خواهی که به هیچ غم نمیری

خواهی که به هیچ غم نمیری

تا دست دهد پیاله گیری

می نوش به شادی و شو از او

آن دم که به دست غم اسیری

نی گفت به زیر لب همین است

اگر اهل دلی نفس پذیری

در سرزمی ات چو تاج لعل است

سلطانی و صاحب سریری

من درد کشم نه شاه و درویش

فارغ ز بزرگی و حقیری

در عشق جوانم و توانگر

غم نیست ز پیری و قیری

از سرو روان عصای پیری

شد پیر کمال بایدش ساخت

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.