کمال خجندی

غزل 1022 | دل رفت به باد دلپذیری

دل رفت به باد دلپذیری

کسی را نبود زجان گزیری

از عشق بتان جوان شود پیر

این نکه شنیده ام ز پیری

گیرم سر زلف و دارمش دوست

زینگونه کراست دار و گیری

صد چرخ زند بر آتش از ذوق

صیدی که تو افکنی به تیری

پایم که دل منت به دست است

گر زانکه گرفته ضمیری

بیند مگر دو دیده در آب

الطف بدن ترا نظیری

گم کرد کمال دل در آن کوی

بازآ و بجودل فقیری

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.