کمال‌الدین اسماعیل

غزل 66 | سحرگهان که صبا نافۀ ختن بیزد

سحرگهان که صبا نافۀ ختن بیزد

زمانه عنبر و کافور بر هم آمیزد

بگسترند عروسان باغ دامن خویش

چو ابر برسرشان ز استین گهر ریزد

خیال دوست چو در چشم خفتگان بزند

ز خواب مردمک دیده را بر انگیزد

ببوی آنکه مگر پی برد بخاک درش

دلم چو بوی بباد هوا درآویزد

کسی که آفت هستیّ خویش بشناسد

بپای مستی از گوی عقل بگریزد

هوای طبع تو سر پوش آتش شوقست

چو باد حرص تو بنشست شوق برخیزد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.