غزل 114 | دروغ بود که من در غمت صبور شدم
دروغ بود که من در غمت صبور شدم
خلاف بود که از خدمتت نفور شدم
دراز دیدم در تو زبانِ نزدیکان
برای مصلحتی یک دو روز دور شدم
در اندرون من از آرزو جگر خون شد
به ظاهر ار چه نمایم که من صبور شدم
شدم به وصل تو مغرور من ز نادانی
ببین که عاقبت اندر سر غرور شدم
هنوز زلف تو دارد دل شکستۀ من
که تا نگویی در بند آن کسور شدم
چو خاک کوی تو را زحمت از حضور بوَد
به آستان تو بی زحمت حضور شدم
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.