کمال‌الدین اسماعیل

غزل 123 | خون دل از دو دیده بدامن همی کشم

خون دل از دو دیده بدامن همی کشم

باری گران نه در خور این تن همی کشم

رخسار من چو کاه و برو دانهای اشک

این کاه و دانه بین که بخرمن همی کشم

افتاده ام چو سایه و چالاک میدوم

چون سوزنم برهنه و دامن همی کشم

شاید که چون صراحی خونم همی خورند

زیرا که سر ندارم و گردن همی کشم

از عجز همچو گل سپر از آب بفکنم

وانگه ز عجب تیغ چو سوسن همی کشم

در می کشم بتار مژه قطره های اشک

دردانه بین که در سر سوزن همی کشم

معذورم ارز گریه مرا صبر دل نماند

از بیم سیل رخت ز مسکن همی کشم

این جورها ببین که من از دوست می برم

وین طعنها نگر که ز دشمن همی کشم

رنجی که از کشیدن آن کوه عاجزست

با آنکه نیست تاب کشیدن همی کشم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.