کمال‌الدین اسماعیل

غزل 148 | نرگسا! چیستت که پنداری

نرگسا! چیستت که پنداری

دوش برخاستی ز بیماری

نیست پیدا ز ناتوانی تو

حالت خواب تو ز بیداری

در خمار شبانه یی زیرا

جام داری و باده نگساری

چشم برره نهاده چون نگری

گر نه در انتظار دلداری؟

از خیار آتش ارتواند جست

تو بعینه از آن نمو داری

ز مردین شمع در زرین لگنی

لیک در حالت نگو ساری

با صبا از سرکرشمه و ناز

خیزد از اشک ابر آزاری

خاک پایی و از دماغ تهی

برشکسته کلاه جبّاری

اشک خیزد زچشم و چشم تو باز

خیزد از اشک ابر آزاری

باد در سر گرفته یی، رسدت

که جوانیّ و خوب وزر داری

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.