اسیری لاهیجی

غزل 206 | نمی دانم بقول حاسدی چند

نمی دانم بقول حاسدی چند

چرا ببرید از ما یار پیوند

گرفتارم بقید زلف جانان

خلاصی نیست جانم را ازین بند

چو من در عاشقی افسانه گشتم

مده ناصح بعشق او مرا پند

دل دیوانه عاشق به هجران

به امید وصال اوست خرسند

دلا چون رند و مست جام عشقی

به زهد و پارسائی خوش همی خند

بروی عالم افروز تو ای جان

کجا باشد مه و خورشید مانند

اسیری را چه پروای دل و دین

بروی اوست جانش آرزومند

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.