اسیری لاهیجی

غزل 235 | مرا سودای او دیوانه دارد

مرا سودای او دیوانه دارد

ز فکر عقل و دین بیگانه دارد

فسون چشم جادو بین که مارا

میان شهر چون افسانه دارد

دلم مؤمن ازآن شد کو چو کافر

بتی در اندرون خانه دارد

به تقوی ورع پیمان نسازد

کسی کو عهد با پیمانه دارد

ز بهر صید مرغ جان عاشق

ز زلف و خال دام و دانه دارد

طواف کعبه سودی نیست آنرا

که دل با شاهد و میخانه دارد

اسیری زان بفقر آمد سزاوار

که رو درراه درویشانه دارد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.