کمال‌الدین اسماعیل

شعر 41 | دعاگو را توقّع بود صدرا

دعاگو را توقّع بود صدرا

که چون عمری ترا دمساز گردد

بصد ترتیب و تشریف و نوازش

ز دیگر بندگان ممتاز گردد

چو دارد مایه از خاک جنابت

برفعت با فلک انباز گردد

نبود اندر خیال او کزینسان

قرین فقر و جفت آز گردد

بچنگ گوشمال محنت اندر

چنان ابریشم ناساز گردد

هنوزش هست امّیدی که ناگه

در دولت برویش باز گردد

چو اقبال تو بر وی کرد اقبال

سرانجامش به از آغاز گردد

گرش این آرزو گردد محقّق

بدین درگاه با صد ناز گردد

وگرنه زین سپس زحمت نیارد

بهم آن راه کامد باز گردد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.