کمال‌الدین اسماعیل

شعر 141 | من که از دور چرخ ممتخم

من که از دور چرخ ممتخم

وز اسیران گردش ز منم

همچون صبح ار برآورم نفسی

آتش اندر همه جهان فکنم

نه شکیبایی خموش شدن

نه دلیری و برگ دم زدنم

حاصلی نیست از وجود دخودم

زان ملول از وجود خویشتنم

همچو لاله ز سوز دل بدرم

ور ز خارا کنند پیرهنم

داده یی شرح جورهای فلک

بس شگفت آید از تو این سخنم

مگر از اتّحاد مفرط ما

بتوظن برد آسمان که منم

با تو گفتم شکایتی گویم

بستدی آن حکایت از دهنم

چون تو با کاروبار این گویی

من چه ناموس خویشتن شکنم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.