کوهی

غزل 95 | از جیب عدم وجود سر زد

از جیب عدم وجود سر زد

جان را غم دوست بر جگر زد

خورشید رخش نمود روشن

ز آن شعله که ماه در سحر زد

هر چیز که بود زد اناالحق

هستی چو ز جمله سر بدر زد

جان همه شد چو قند وشکر

زان خنده که یار لب شکر زد

در کتم عدم بدیم خفته

ناگه غم شاه عشق در زد

خورشید رخش چو دید کوهی

صد بوسه ز دور بر قمر زد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.