کوهی

غزل 155 | سوختم از آتش رخسار مه رویان چو شمع

سوختم از آتش رخسار مه رویان چو شمع

در میان آتشم با دیده گریان چو شمع

آفرین بر سوز و ساز ما که شبها تا بروز

شمع گریان است و ما را دولت خندان چو شمع

خانه روشن گردد و جانم شود روشن چو ماه

گردرائی از در تاریک درویشان چو شمع

راه وصلت بازیابم در شب زلف سیاه

گر کند بر من شبی روی تو نور افشان چو شمع

کوهیا وقت است کز ماه رخش روشن شوی

چند خواهی سوختن از آتش هجران چو شمع

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.