مجد همگر

غزل 8 | آخر شبی ز لطف سلامی به ما فرست

آخر شبی ز لطف سلامی به ما فرست

روزی به دست باد پیامی به ما فرست

در تشنگیِّ وصل تو جانم به لب رسید

از لعل آبدار تو جامی به ما فرست

در روزهٔ فراق تو شد شام صبح من

از خوان وصل لقمهٔ شامی به ما فرست

آن مرغ نادرم که غمت دانهٔ من است

چون دانه‌ام نمودی دامی به ما فرست

وان هندویم که کنیت خاصم غلام تست

ای ترک شوخ‌نام غلامی به ما فرست

گر رد شدم ز بند غم آزاد کن مرا

ور کرده‌ای قبولم نامی به ما فرست

آخر توانگری ز وصال و جمال خویش

درویشم و نگه کن و وامی به ما فرست

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.