مجد همگر

شعر 3 | که گفت پرده بَراَفکن ز روی مرد افکن

که گفت پرده بَراَفکن ز روی مرد افکن

که شد بریده ترنج و کف جهان از زن

زبان یوسف اگر دُر نریختی به سخن

به لعل چشم، زلیخا نگشتی آبستن

چه خار بود که در دامنِ دلی آویخت

که شد دریده، گلِ باغِ حُسن را دامن

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.