غزل 382 | به سویت میکشد دل هر زمانم
به سویت میکشد دل هر زمانم
ز جانِ من چه خواهد دل، ندانم
بدان شادم که از دستِ غمِ تو
نباشد در جهان یکدم امانم
دلم بُردی و رفتی و نگفتی
که من بی جان و دل کِی زنده مانَم
ز جورِ عشق او صبر و خِرَد را
مَدار ای دل طمع دیگر ز جانم
چو دیدم پرتوِ خورشیدِ رویش
بسان ذرّه شیدایِ جهانم
برو ناصح مده پندم ز عشقش
نگر من عاشق و رسوا چه سانم
اسیری وصف حسن نور بخشش
چه گویم چونکه ناید در بیانم
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.