مجذوب تبریزی

غزل 6 | هر چند تماشا ز غرورش نتوان کرد

هر چند تماشا ز غرورش نتوان کرد

شادیم که دوری ز حضورش نتوان کرد

پیدا اگر از غایت قربش نتوان دید

کم نیز ز بسیاری نورش نتوان کرد

سودای تو دردی‌ست که درمان نپذیرد

درد تو بلایی‌ست که دورش نتوان کرد

غم نیست از آن غم که علاجش نتوان یافت

فریاد از آن دل که صبورش نتوان کرد

آن را که دل از محرم و بیگانه بریدی

دیگر ز تو بیگانه به زورش نتوان کرد

چشمی که نشد عاشق و بی‌خواب نگردید

بیدار به صد نفخه صورش نتوان کرد

آن را که خرام تو ز رفتار برآرد

از جا دگر از جلوه حورش نتوان کرد

بی‌ربط نفهمی سخن اهل جنون را

درسی‌ست که حالی به شعورش نتوان کرد

بی‌درد چه پرسی سبب گریه مجذوب

برخیز که از کار ضرورش نتوان کرد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.