اسیری لاهیجی

غزل 438 | ز نار شوق تو ای جان جانان

ز نار شوق تو ای جان جانان

به آهی سوزم این گردون گردان

بصحرای غمت آواره گشتم

نشد هرگز بپایان این بیابان

درانوار جمال مهر رویت

شدم چون ذره سرگشته حیران

ببحر وصل تو غرق است جانم

دلم شد فارغ از هجران جانان

شدم آزاده از قید اسیری

خلاصم از گمان چون اهل ایقان

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.