مجذوب تبریزی

غزل 199 | نیست مرا در نظر جز رخت ای ماه من

نیست مرا در نظر جز رخت ای ماه من

لطف تو هم کم مکن از دل آگاه من

لطف نمایان تو درد و غم عشق توست

شکر که شد روز و شب لطف تو هم‌راه من

شاه و گدا هر یکی رو به دری کرده‌اند

نیست مرا قبله‌ای جز درت ای شاه من

خاطر خود را برون از دل خود کرده‌ام

تا که نرنجد ز من خاطر دل‌خواه من

در طلبش روز و شب بر در دل‌ها شدم

در دل درویش بود تخت شهنشاه من

بر در می‌خانه‌ام طعنه بی‌جا مزن

خدمت این آستان بود چو در راه من

ذوق شراب صبوح تا ز دلم جوش زد

گشت دعای قدح ورد سحرگاه من

واعظ افسانه‌خوان پوچ کند روز را

شمع هدایت بس است در دل شب آه من

سرمه شب گر دهد چشم دلت را جلا

روز درخشان تر از مهر بود ماه من

رحم تو باید کنی بر دل مجذوب خویش

جز تو کس آگاه نیست از دل آگاه من

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.