مجیرالدین بیلقانی

غزل 34 | خوش است حسن تو تا دل ز یار بستاند

خوش است حسن تو تا دل ز یار بستاند

چو دل ستد ز دل و جان قرار بستاند

تویی و عشوه آن روی چون بهار که او

خراج نیکوی از نوبهار بستاند

غمت به هر دو جهان چون دهم که سود نبرد

کسی که گل بدهد نوک خار بستاند

مگر ز من گله کردی که نستدم ز تو جان

اگر تو نستده‌ای انتظار بستاند

بهای حسن تو بنهاده ایم گوهر عمر

بده که گر ندهی روزگار بستاند

غمت خوش است ولیک از زمانه می ترسم

که او چو غم بدهد غمگسار بستاند

مجیر خسته تیر فراق باد آن روز

که جان نداده دل از دست یار بستاند

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.