مجیرالدین بیلقانی

غزل 56 | داد دلم به دست غم طره دلربای تو

داد دلم به دست غم طره دلربای تو

برد به عرض بوسه جان عارض جانفزای تو

گر دل و جان ز دست شد غم نخورم برای خود

زانکه چه جان چه خاک ره گر نبود برای تو

دل که بود که دم زند تا ندهد مراد تو؟

جان که بود که جان کند تا نبود رضای تو؟

گر تو بدان خوشی که من بی تو ز تو جفا برم

خوش بنشین که کرده ام حرز دل از جفای تو

سوخته دل مکن مرا بو که به تو سزا شوم

زانکه نباشد ای صنم سوخته دل سزای تو

هر چه توانی از بدی گر بکنی به جای من

آن نه منم که بد کنم تا بزیم به جای تو

گر ز تو لاف زد مجیر از سر خشم در گذر

به که ز تو به نیک و بد لاف زند گدای تو

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.