مجیرالدین بیلقانی

غزل 64 | گر ز چشم من خیالت یک زمان برخاستی

گر ز چشم من خیالت یک زمان برخاستی

طمع دل زان طره عنبر فشان برخاستی

ور به شب گردون شنیدی ناله و افغان من

از فغان من ز گردون صد فغان برخاستی

گر نبودی بر زمین بار غمم شک نیستی

کز سبکساری زمین چون آسمان برخاستی

بی وفا یاری و گر من بودمی خصم وفا

زود رسم بی وفایی از جهان برخاستی

دل ز بیم جان اسیر عشوه های گرم تست

گر دل من دل بدی از بند جان برخاستی

لاشه دل بس گرانبارست از آن در ره فتاد

آه اگر از زیر این بار گران برخاستی

در میان غم مجیر از جان خجل شد کاشکی

یا مجیر خسته یا غم زین میان برخاستی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.