مجیرالدین بیلقانی

غزل 76 | تا بسته بند زلف پریشان گشاده ای

تا بسته بند زلف پریشان گشاده ای

صد نافه مشگ بر گل خندان گشاده ای

ما را که دست بر رگ صد دل نهاده ایم

دل بسته ای به زلف و رگ جان گشاده ای

سینه مکن به بستن دل زان قبل که تو

دل بسته ای نه ملک خراسان گشاده ای

خندی ز گریه من و آنگه گمان بری

کاب بقا ز چشمه حیوان گشاده ای

بستیم عهد که دل نشکنی دگر

چونست پس که گوی گریبان گشاده ای؟

گفتیم که بر مجیر گشایی در وصال

تو هر چه در فراق درست آن گشاده ای

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.