محتشم کاشانی

غزل 446 | منم آن گدا که باشد سر کوی او پناهم

منم آن گدا که باشد سر کوی او پناهم

لقبم شه گدایان که گدای پادشاهم

شده راست کار بختم ز فلک که کرده مایل

به سجود سربلندی ز بتان کج کلاهم

لب خواهشم مجنبان که تمام آرزویم

به تو در طمع نیفتم ز تو هم تو را نخواهم

فلک از برای جورم همه عمر داشت زنده

چه شد ار تو نیز داری قدری دگر نگاهم

به غضب نگاه کردی و دگر نگه نکردی

نگهی دگر خدا را که خراب آن نگاهم

ز سیاست تو گشتم به گناه اگرچه قایل

به طریق مجرمانم نکشی که بی‌گناهم

شه محتشم کش من چو کمان رنجشم را

به ستیزه سخت کردی حذر از خدنگ آهم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.