مسعود سعد سلمان

قطعه 40 | آگاه نیست آدمی از گشت روزگار

آگاه نیست آدمی از گشت روزگار

شادان همی نشیند و غافل همی رود

دل بسته هواست گزیند ره هوا

تن بنده دل آمد و با دل همی رود

گر باطلی به بیند گوید که هست حق

حقی که رفت گوید باطل همی رود

ماند بر آن که باشد بر کشتیی روان

پندارد اوست ساکن و ساحل همی رود

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.