افسر کرمانی

غزل 43 | ای چرخ زمین آستانت

ای چرخ زمین آستانت

خورشید، غلام پاسبانت

سام آمده صیدی از کمندت

رستم شده زالی از کمانت

کاووس ملازم رکابت

گرشاسب، پیاده عنانت

کیخسرو، چون فراسیاب است

زنهاری تیغ ابروانت

مانند کیان، شده کیومرث

حسرت کش جرعه لبانت

از حسرت نیزه تو گودرز

غلطیده به خون چو کشتگانت

از هیبت ناوکت، فرامرز

درّیده جگر چو دشمنانت

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.