شعر 7 | آمد آن حور و دست من بربست
آمد آن حور و دست من بربست
زدم استادوار دست به شست
ز نخ او به دست بگرفتم
چون رگ دست من به شست بخست
گفت هشیار باش و آهسته
دست هر جا مزن چو مردم مست
گفتم ار من به دست بگرفتم
ز نخ ساده تو عذرم هست
زآنکه هنگام رگ زدن رسم است
سیب سیمین گرفتن اندر دست
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.